این منم در آینه
بنام خدا بیاد مهدی (عج) سلام به همه با معرفت ها نمیدونم چرا دوباره امروز به یاد سید افتادم؟؟؟ دیروز ظهر کمی زود رفتم خونه تلوزیون داشت برنامه به سمت خدا را پخش میکرد... قصد نداشتم اینها را بنویسم... دعا فراموشتون نشه بنام خدا بیاد مهدی (عج) سلام به همه جستجوگران حکمت بعضی وقت ها هست که حکمت برخی اتفاقات را نمیفهمم و بدجور اعصابم خورد میشه و به هیچ شکلی نمیتونم خودم رو قانع کنم... و اما خواهش من از شما:![]()
خداییش هنوز هنوزه بعد از یازده سال که از فوتش میگذره هیچ کسی را مثل اون ندیدم...
اصلا مثال زدنی بود...
در همه چیز..
یادمه یه بار یکی از بچه ها نیاز به وسیله ای برای مدرسه اش داشت...
ساعت ۱۱ شب سید ۲ ساعت با ماشینشون کوبید رفت شاهین شهر (یکی از شهرستان های اصفهان) اون وسیله رو از یکی از دوستاش گرفت و صبح اول وقت دادش به رفیقش...
تا حالا کدوم رفیقی رو دیدید که حاضر باشه برای رفیقش همچین کارایی رو بکنه...
اونم نه برای یکی دو تا بلکه برای همه رفیقاش...
آقای پناهیان در مورد تربیت دینی صحبت میکردند...
میگفتند ما یک سری صفات نیکو را نداریم که باید سعی کنیم در خودمون ایجاد کنیم و بعضی صفات نیکو هم به صورت ارثی بهمون رسیده و اونها را انجام میدیم که باید سعی کنیم رنگ خدایی بهشون بدیم یعنی یه به خاطر خدا کنارشون بذاریم...
فکر کنم البته فکر که نه مطمئنم سید هم همینطور بود...
یعنی این کارها را به خاطر من و امثال من و اینها انجام نمیداد بلکه به خاطر او انجام میداد...
بعضی وقتها دوستان حرکات و رفتاری انجام میدادند که سید بدجوری ناراحت میشد...
ولی ناراحتیش هم با بقیه فرق داشت...
به شکلی با طرف برخورد میکرد که دیگه فراموشش نمیشد که نباید اون کار را انجام بده...
یادمه یه بار یه خطایی کرده بودم به شکلی سرد و خشک باهام برخورد کرد که فهمیدم یه اشتباهی انجام دادم...
به مدت چند روز لام تا کام باهام صحبت نکرد...
نگاهش یه شکل دیگه شده بود...
به چند روز نکشید که دیگه طاقتم تموم شد...
میدونستم چه اشتباهی کردم...
رفتم یه جایی خلوت گیرش آوردم سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم...
اون موقع شاید ۱۴ سالم بود...
چند دقیقه ای سکوت حکمفرما شد...
بعد سید بهم گفت : آخه پسر خوب از من که نباید شرمنده باشی از خدا شرمنده باش...
بعدشم یکی دوساعتی باهام حرف زد...
از اون موقع به بعد هرموقع بخوام به طرف اون اشتباه برم یاد سید می افتم...
حرف اصلیم یه چیز دیگه است...
اینها را گفتم که بدونید و بدونه (سید) که چقدر با معرفت بود...
ولی الان یازده ساله ندیدمش..
خیلی سخته...
به خدا خیلی سخته...
شاید بگید : چرا برای امام زمان اینطور دلت تنگ نمیشه و نشده؟؟؟
حق با شماست...
ولی باور کنید خیلی سخته یه کسی را بشناسی و باهاش بوده باشی و بهش انس داشته باشی و یازده سال نبینیش...
امام زمان را نمیشناسیم که این خودش بزرگترین عیبمونه و غمی است عظیم...
ولی سید را چی؟؟
یه بار یکی از دوستان میگفت: رفتم مکه...
به خدا گفتم: میخوام خودتو ببینم...
بعد گفتم: خوب خودتو که نمیشه.. پس پیغمبرتو میخوام ببینم...
بعد گفتم : اگه پیغمبر هم نمیشه امام زمان را که میشه؟؟؟ میخوام امام زمان را ببینم...
بعد گفتم: امام زمان هم نمیشه؟؟؟ حداقل این سید خودمونو که میشه؟؟؟ اونو میخوام ببینم...
حالا حکایت منم همینه...
سید جان!!! تو که بی معرفت نبودی... حالا من بد... من خطاکار... من بی معرفت...
یعنی یه بار هم لیاقت دیدنتو حتی تو خواب نداشتم؟؟؟
به خدا اگه اینجا نامحرمان نبودند چیزهایی میگفتم و مینوشتم که دل سنگ هم به رحم بیاد چه برسه به تو...
حیف!!! حیف که نامحرمان میخوانند وگرنه به اندازه ی یک زنبیل حرف برای گفتن دارم....![]()
![]()
دو سال پیش ماهنامه ای را به کمک دوستان چاپ میکردیم(البته یک ماهنامه محلی بود)
قسمتی داشتیم مخصوصا مشاوره رایگان خواهران...
موضوع از این قرار بود که همسر یکی از دوستان قدیمی مشاور بودند و همون نزدیکای محله مون مکانی را برای مشاوره خانواده اجاره کرده بودند... ما هم از فرصت استفاده کردیم و با پیش کشیدن نام خدا و ائمه (برای رضای خدا و..........) ازشون هفته ای یکساعت وقت رایگان گرفته بودیم...![]()
یه روز دوستم تماس گرفت و گفت بیا یه مسئله ای پیش اومده...
وقتی رفتم اونجا بهم گفت: فلان خانواده را میشناسی؟؟؟
گفتم: فقط به اسم و با پدر و پسرهای خانواده سلام علیک دارم... خانواده ای هستند فوق العاده سنتی...
گفت : پدر این خانواده کشاورز است و از نظر مالی در شرایط خوبی نیستند و یه جورایی با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتند... تعداد اعضای خانواده شون هم خیلی بالاست... (یه ده تایی میشند)
گفتم : خوب... این ها را که تقریبا میدونستم... اصل موضوع چیه؟؟؟ پول؟؟؟
گفت : نه اصلا... امروز یکی از دخترای این خانواده آمده مشاوره... یه مشکل داره...
گفتم : چی؟؟ مشکل مادی است؟؟؟
گفت : نه بابا... تو چرا فقط فکر پولی؟؟؟ طرف عاشق شده![]()
گفتم: چی؟؟؟ عاشق؟؟؟ عاشق کی؟؟؟
گفت : بله... عاشق فلانی... (یکی از بچه های محله که تو کار مسجد و هیئت هم فعال بود...)
گفتم: خوب حالا میگی چه کار کنیم؟؟؟
گفت: ما هیچوقت اسرار مراجعه کنندگانمون رو برای دیگران نمیگیم... اینی هم که میبینی الان برای تو گفتم به دو دلیله:
یکی اینکه بهت اعتماد دارم... و دوم هم اینکه یه جورایی تنها سرنخ حل این ماجرایی...
الان هم میخوام ازت خواهش کنم که این موضوع بین خودمون بمونه...
منم قبول کردم...
گفت: تو باید به یه شکل غیر مستقیم موضوع را با طرف در میان بذاری و ببینی مزه ی دهنش چیه؟؟ آیا راغب هست یا نه؟؟؟
خلاصه کاری به این حرفها نداریم... بعد از صحبت هایی که با دوستم کردم البته بصورت کاملا غیر مستقیم به این نتیجه رسیدم که این کار کاملا منتفی است و گزارش را به همسر دوستم (خانم مشاور) دادم...
حالا اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد و اینها کاری نداریم...
قرار شد که خانم مشاور باهاش صحبت کنه و متقاعدش بکنه که به نظر موفق هم شد...
اواخر سال گذشته هم این دوست عزیز ما ازدواج کردند و الان هم رفتند سر خونه و زندگیشون...
اون دختر خانم هم در دوران عقد به سر میبرند...
طبق خبرهایی که میرسید اوضاع اون خانواده هم روز به روز بهتر میشد...
در عرض یکسال دو سه تا از دخترهاشون ازدواج کردند و رفتند خونه بخت و کم کم همه چیز داشت به خیر و خوشی پایان میگرفت که چند روز پیش یه خبری شنیدم که هنوز هنوزه سرم داره درد میکنه...
ماه گذشته به صورت اتفاقی و بدون هیچ پیش زمینه ای همون دختر خانم سردرد میگیره و بعد از چند روز از گردن به پایین فلج میشه![]()
الان هم یک ماهی هست که گوشه خانه خوابیده است و هیچ حرکتی نمیتونه بکنه...
با شنیدن این خبر شوکه شدم...
اصلا انگار خوشی به این خانواده نیومده...
آخه چرا؟؟؟
خدایا حکمتش در چیه؟؟؟
هر کاری میکنم نمیتونم خودمو راضی کنم...
تمام وقت فکرم مشغوله...
ولی در هر صورت:
خدایا راضیم به رضای تو...
حکمتت هم چه دانسته و چه ندانسته شکر...
بله اینم از این ماجرا...
تا حالا این موضوع را به احدی نگفته بودم و اینی که الان گفتم چند دلیل داشت:
۱. یه جورایی مطمئنم که کسی نمیشناسدشون...
۲. الان دیگه چند سالی میگذره و هر دوتاییشون دارن زندگیشونو میکنند...
۳. با شنیدن مریضی دختر خانم یاد عشقش افتادم و بدجوری به هم ریختم...
دعا فراموشتون نشه![]()
| Design By : Night Skin |

