این منم در آینه
بنام خدا بیاد مهدی (عج) سلام به همه دوستان با نظم و اراده اول چند تا نکته در مورد مطلب قبلی (ثانیه شمار چراغ راهنمایی) بگم: و اما موضوع این پست: اینکه برنامه های روز جمعه ام به هم ریخت بماند... مهم اینه که برنامه های چند روز بعدش هم به هم ریخت... تا اومد یه سروسامانی بگیره یه ماجرای دیگه پیش اومد و هنوز هنوزه کارهایم طبق روال نشده... به فکر ثانیه شمار خودت باش و اما در خاتمه بحث: دعا فراموشتون نشه بنام خدا بیاد مهدی (عج) سلام به همه دوستانی که این منم در آینه را فراموش کرده اند ساعت ۸ شب از دانشگاه به سمت خانه می آمدم اونم با موتورسیکلت... نگاهی به موتور کردم حتی کوچکترین خراشی هم برنداشته بود... نمیدونم چرا این حرفها را اینجا نوشتم... نکات اخلاقی این ماجرا: دعا فراموشتون نشه...![]()
۱. از لطف دوستانی که نکات اخلاقی را گوشزد کردند ممنونم.
۲. تقریبا همه دوستان به این نتیجه رسیدند که من باید سر به زیرتر باشم...
۳. ولی باور کنید شاید نگاه من به جلویم نبود ولی تفکر و حواسم به طفلکی ثانیه شمار چراغ راهنمایی بود که همه اش مجبوره از ۶۰ تا صفر بشماره...
۴. به هر حال از این به بعد باید بیشتر حواسم را جمع کنم... هم مواظب جلویم باشم و هم مواظب ثانیه شمار چراغ راهنمایی
دنبال یه راهکارم... یه راه حل توپ برای فرار از حوادثی که خبر نمیکنند...
تا حالا شده (حتما شده) یه عالمه برنامه ریزی میکنید و زندگیتونم داره طبق روال پیش میره ها ولی ییهویی با یه حرکت یا یه تغییر کل برنامه هاتون به هم میریزه...
حالا تا بیایید دوباره برگردید به شرایط عادی شاید چند روز یا چند ماه طول بکشه...(بستگی به عمق تغییر داره)
به مثال زیر نگاه کنید:
پنجشنبه هفته گذشته شب تولد امام رضا (ع) میخواستم بشینم یه کم درس بخونم که تلفن به صدا درآمد و آقا محسن (پسر عمه عزیز) فرمودند امشب وقت مناسبی است برای شب نشینی...
اون شب خیلی بهمون خوش گذشت...
تا خود صبح (ساعت ۴:۳۰) بحث و جدل داشتیم در مورد مسائل مختلف...
بعد هم نماز را خوندیم و خوابیدیم...
ساعت ۶ صبح به زور بلند شدیم رفتیم کوه... (آخه از قبل با بقیه دوستان قرار گذاشته بودیم)
حدود ساعت ۱۰ برگشتیم خونه...
چشمتون روز بد نبینه...
برای ظهر حاج خانم کلی مهمان دعوت کرده بودند...
دیگه با هر بدبختی بود تا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر خودمو نگه داشتم و بعد به مدت یکساعت خوابیدم...
شب هم کلاس تربیت بدنی داشتم...
خلاصه تا اومد بخوابم شد ساعت ۱۰...
البته امروز خیلی بهتر بود...
خلاصه اینکه از این جور اتفاقات خیلی تو زندگی هامون می افته و ما سعی میکنیم خیلی عادی از کنارش عبور کنیم...
شاید هم یه جورایی باهاش کنار بیاییم...
ولی دیگه خسته شدم...
یاد ثانیه شمار چراغ راهنمایی که می افتم اعصابم خورد میشه...
اون موقع که به ثانیه شمار فکر میکردم و باعث اون تصادف شد بیشتر فکرم این بود که ببین عمر چقدر راحت داره میگذرد و این بندگان خدا چگونه توجهی به ثانیه شمار ندارند...
بعد از تصادف و الان که خوب فکر میکنم میبینم خود من هم همچین توجه زیادی به ثانیه شمار ندارم...
شاید اصلا این تصادف تلنگری بود به من که بگه آهای:
اگه راه حلی دارید برای مقابله با این دسته از حوادث ییهویی حتما به منم بگین...
ضمنا اگر هم راه حلی دارید برای نگه داشتن ثانیه شمار چراغ راهنمایی دارین حتما بهم بگین...
![]()
![]()
چهارراه نسبتا خلوت بود و چراغ راهنمایی رنگ قرمز را نشان میداد.
ثانیه شمار از ۴۰ یکی یکی کم میشد و نشان میداد که این عمر گران عجب میگذرد اونم خیلی زود...
در آنطرف چهارراه حرکات غیر معمولی جلب توجه میکرد...
دختر خانمی با وضع (.........) در گوشه ای از خیابان ایستاده بود و هر وسیله ای رد میشد به نوعی ابراز وجود میکرد... کمترین حرکتی که انجام میداد نگاهی بود که نثار وجود وی میکرد...
البته اینقدر از این چیزها دیدیم که همچین تعجب آور هم نیست...
ثانیه شمار همچنان عمر را شمارش میکرد...
۵ - ۴ - ۳ - و حرکت![]()
ماشین پرایدی جلوی پای دختر خانم ترمز کرد و دختر خانم مثل کسانی که برای خرید به فروشگاهی میروند داخل ماشین را نگاهی کرد و متاسفانه مورد پسندشون واقع نشد و چند قدمی به آنطرف ماشین رفت...
در دل داشتم به ثانیه شمار و گذشت زمان فکر میکردم که نفهمیدم چی شد...
پرایدی سفید رنگ مثل چهارپایان افسارگسیخته و به صورت ناگهانی و با سرعت بسیار زیاد جلویم سبز شد (یاد رنگ سبز انتخابات اخیر افتادم بصورت ناخداگاه) و در عرض خیابان توقف کرد...
تا اومدم بفهمم چه بلایی نازل شده که این آقا پسر به این شکل و به صورت عرضی در خیابان توقف کرده روی زمین بودم و......
سرم را که بالا کردم دیدم همه ی اتومبیل هایی که در اون محدوده توقف کرده بودند به صورت دسته جمعی با هم کورس گذاشتند به سمت ناکجا آباد و من موندم و......
تو اون لحظه اگه کارتم میزدند خونم در نمی اومد...
۳۰ ثانیه ای که گذشت و کمی بر اعصابم مسلط شدم موتور را بلند کردم و به گوشه ای از خیابان آمدم...
نگاهی به دختر خانمی که همچنان ایستاده بود کردم...
بنده خدا از ترس داشت به خود میلرزید...
خواستم برم و دق و دلیم رو سرش خالی کنم... ولی چهره اش را که دیدم خجالت کشیدم...
شاید ده سالی ازم بزرگتر بود...
تنها کاری که کردم تکان دادن سرم بود در جهت افسوس...
افسوس برای کی؟
نمیدونم...
افسوس برای خودم؟؟؟
افسوس برای راننده پراید....
افسوس برای خانمی که شاهد ماجرا بود...
و یا افسوس برای ثانیه شمار چراغ راهنمایی که همچنان و بی وقفه مجبور بود شمارش معکوس کند...
و نگاهی هم به خودم...
فقط کمی لباسم خاکی شده بود که با یه تکان مثل اولش شد...
خودمم خراشی برنداشته بودم...
تعجب کردم...
و باز هم افسوس خوردم برای ثانیه شمار چراغ راهنمایی...
بالاخره یه تاکسی پیدا شد و اون خانم هم با چشمانی پر از ترس و اضطراب محل را ترک کرد...
و این بار دیگه من مونده بودم و ثانیه شمار چراغ راهنمایی...
هیچوقت عادت نداشتم اتفاقات روزمره را در این منم در آینه بنویسم...
ولی دیشب خوابم نمیبرد و کلی فکر کردم به این ماجرا و حکمتش...
و بارها و بارها گفتم خدایا ما که حکمت اتفاقات رو نمیدونیم ولی حکمتت رو شکر...
۱. اگر دیدید کنار خیابان یا هرجایی خانمی با وضعیت مشابه ایستاده تا آخرین حد ممکن از اون محدوده فاصله بگیرید چون اون محدوده محل پایان پیست رالی است...![]()
۲. ثانیه شمارهای چراغهای راهنمایی بصورت خستگی ناپذیر و همیشگی در حال شمارش معکوس هستند و تنها چیزی است که در لحظات شادی و غم در کنارمون میمونند و به سوی ناکجا آباد نمیروند...
۳. اگر کلاه ایمنی موقع موتورسواری بر سر داشته باشید کوچکترین آسیبی به سرتون نمیرسه...
اگه نکته ی جالبی هم شما از این ماجرا دستگیرتون شد که خیلی اخلاقی بود برام ینویسید...![]()
| Design By : Night Skin |

